حقیقت زیبایی است و زیبایی حقیقت است این تمام چیزی است که ما می دانیم و تمام چیزی است که نیاز داریم بدانیم. جان کیتس Beauty truth،truth is beauty،That is all ye know on earth and all ye need to know. John Keats
X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 1388/04/03 در ساعت 12:41
نویسنده : خلیل خوش رو
عنوان : عشق را از بزرگان بیاموزیم

  
 

تمام بزرگان عالم به حقیقت و مقام واقعی حوا و گوهر حوا و ان وجه محبوبی خداوند که در زن متجلی است واقف بوده اند که به گفته ویلیام بلیک خداوند برای کسانی که در ظلمت اند به شکل نور و برای کسانی که در نورند به شکل زن ظاهر می شود اری حوا اگر 

قدر و قیمت واقعی خود را بشناسد تجلی عشق خداوند و بهشت و ارامش واقعی برای ادم است.  

 
       
نامه جک لندن به آنا استرونسکی  
 
   
 
 

آنای عزیزم
آیا من گفتم که می توان انسان ها را در گروه هایی طبقه بندی کرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار آن را اصلاح کنم. این گفته در مورد همه انسان ها صدق نمی کند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا کنم. تو را نمی توانم درک کنم. ممکن است لاف بزنم که از هر ده نفر، در شرایط خاص. می توانم واکنش نه نفر را پیش بینی کنم یا اینکه از هر ده نفر از روی گفتارها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر که می رسم ناامید می شوم. فهم واکنش و احساس او فراتر از توان من است. تو آن نفر دهم هستی.
آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما به هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس کنیم نقاط مشترکی داریم. اغلب چنین احساسی داری و هنگامی که نقطه مشترکی با هم نداریم باز هم یکدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشترکی نداریم. کلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتما به لال بازی ما می خندد
تنها پرتو عقلی که در کل این ماجرا دیده می شود این است که هر دوی ما طبعی عالی داریم. اینقدر عالی که همدیگر را درک کنیم. آری، اغلب همدیگر را درک می کنیم اما بسیار مبهم و تاریک. ماند ارواح که هرگاه در وجودشان شک کنیم، پیش چشم ما مایان می وند و حقیقت خود را بر ما نمایان می سازند. با این وجود خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم  چرا که تو همان دهمین نفری که نمی توانم حرکات یا احساساتش را پیش بینی کنم.
آیا نامفهوم حرف می زنم؟ نمی دانم. به گمانم که این طور است. نمی توانم آن زبان مشترک را پیدا کنم. آری ما طبیعتا عالی هستیم. این همان چیزی است که ارتباط ما را اصولا امکان پذیر ساخته است. 

 در هر دوی ما جرقه ای از حقایق جهانی وجود دارد که ما را به سوی هم می کشاند با این وجود بسیار با هم فرق داریم. 

می پرسی چرا وقتی به شوق می آیی به تو لبخند می زنم؟ این لبخند قابل چشم پوشی است نه؟ بیشتر از سر حسادت لبخند می زنم. من بیست و پنج سال امیالم را سرکوب کرده ام. یاد گرفته ام به شوق نیایم و این درسی است که به سختی فراموش می شود. دارم این درس را فراموش می کنم اما این کار به کندی صورت می گیرد. خیلی که خوشبین باشم فکر نمی کنم تا دم مرگ تمام یا قسمت اعظم آن را به فراموشی بسپارم.
اکنون که در حال آموختم درس جدیدی هستم، می توانم به خاطر چیزهای کوچک به وجد بیایم اما به خاطر آنچه از من است و چیزهای پنهانی که فقط و فقط مال من است نمی توانم به شوق بیایم، می توانم. آیا می توانم منظورم را به طور قابل فهم بیان کنم؟ آیا صدای مرا می شونی؟ گمان نمی کنم. بعضی آدم ها خودنما هستند. من سرآمد آنها هستم. 

 

جک اوکلئو، 3 آوریل 1901  

 
***
 
 نامه بتهون  
 
  
 

فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض کنی - اینکه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و کمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است!
  

به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است. بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست. 

 حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کمال برسیم، دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و تمام چیزهائی که در ان است رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانیم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در کنارم بودی هیچ گاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم که باید تو بگویم.
آه لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست. شاد باش  ای تنها گنج واقعی من بمان  ای همه هستی من!
بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانتی خواهند داشت که بهترین هدیه است.
 


ارادتمند تو، لودویگ
6 جولای 1
  

 
 *** 
 
 
نامه جان کیتس به فانی براونی 
 
 
 

فانی شیرینم
گاه نگران می شوی که نکند آنقدر که انتظار داری تو را دوست نداشته باشم. عزیزم، دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی. هر چه بیشتر تو را می شناسم، بیشتر به تو علاقمند می شوم. همه احساسات من حتی حسادت هایم ناشی از شور عشق بوده است. در پرشورترین طغیان احساسم حاظرم برایت بمیرم. تو را بیش از اندازه آشفته و نگران کرده ام. ولی تو را به عشق قسم، آیا کار دیگری می توانم بکنم؟ همیشه برای من تازه هستی. آخرین نسیم تو شاداب ترین و آخرین حرکات تو، زیباترین آنهاست. 


*** 


به فانی براونی
بدون تو نمی توانم زندگی کنم. جز تو دیدار تو همه چیز را فراموش کرده ام، امگار زندگی ام دراینجا به پایان رسیده است. دیگر چیزی نمی بینم مرا در خودت ذوب کرده ای؟
حس می کنم در حال متلاشی شدن هستم همیشه در حیرت بودم که چطور افرادی به خاطر دین شهید می شوند. از فکر آن بدنم به لرزه می افتاد. اما دیگر نمی لرزم. من هم می توانم به خاطر دینم شهید شوم. عشق دین من است. م توانم به خاطر آن بمیرم. می توانم به خاطر تو بمیرم. کیش من کیش مهر است و تو تنها اعتقاد من هستی. تو مرا با نیرویی که توان مقابله با آن را ندارم افسون کرده ای. 

  

***   

 

ای عزیزترین
امروز صبح کتابی در دست داشتم و قدم می زدم اما طبق معمول جز تو به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم. ای کاش میتوانستم اخبار خوشایندتری داشته باشم. روز و شب در رنج و عذابم. صبح رفتن من به ایتالیا مطرح شده است اما مطمئنم اگر از تو مدت طولانی دور باشم هرگز بهبود نخواهم یافت. در عین حال با تمام سرسپردگی ام به تو نمی توانم خودم را راضی کنم که به تو قولی بدهم

دلم بسیار در طلب توست. بی تو هوایی که در آن نفس می کشم سالم نیست. می دانم که برای تو اینچنین نیستم. حیف تو می توانی صبر کنی، هزار کار دیگرداری. بدون من هم می توانی خوشبخت شوی
این ماه چگونه گذشت؟ به چه کسی لبخند زدی؟ شاید گفتن این حرف ها مرا به چشم تو بی رحم جلوه دهد ولی تو احساس مرا نداری. نمی دانی عاشق بودن چیست. اما روزی خواهی فهمید. هنوز نوبت تو نشده است.
من نمی توانم بدون تو زندگی کنم. نه فقط خود تو، بلکه پاکی و پاکدامنی تو. خورشید طلوع و غروب می کند روزها می گذرد ولی تو به کار خود مشغولی و هیچ تصوری از درد و رنجیکه هر روز سرتاپای مرا فرا می گیرد نداری. جدی باش. عشق مسخره بازی نیست. و دوباره برایم نامه ننویس مگر ان که وجدانت آسوده باشد. قبل از اینکه بیماری مرا از پا درآورد از دوری تو خواهم مرد.


جان کیتس  

 
 
***   
 
نامه هنری چهارم به گابریل دستر 
 

یک روز تمام صبورانه در انتظار رسیدن خبری از شما بودم، برای رسیدن نامه لحظه شماری میکردم. غیر از این هم سزاوار نبوده است. ولی دلیلی ندارد که یک روز دیگر هم به انتظار بنشینم مگر اینکه خدمتکارم تنبلی کرده یا اسیر دشمن شده باشند چون که جرات نمیکنم به شما خرده بگیرم، ای فرشته زیبای من از عشق و علاقه شما نسبت به خودم مطمئن هستم البته این نیز بدین خاطر است که عشق و شوق من نسبت به هیچ کس هرگز بیش از این نبوده، به همین دلیل است که در همه نامه هایم این جمله ترجیع بند کلام من شده است: بیا، بیا، بیا ای معشوق عزیزم
بر من لطف کن و به مردی افتخار بده که اگر آزاد بود هزاران فرسنگ راه میپیمود تا خود را به پایت اندازد و دیگر هرگز از پیش پایت بر نمیخاست. اگر مایل باشید از اینجا خبری بگیرید باید بگویم که آب درون خندق ها را خشک کرده ایم اما توپ ها که تا روز جمعه به خواست خداوند در شهر شام خواهیم خورد در جای خود مستقر نمیشوند
فردای روزی که به مانت برسی، خواهرم به آته یعنی همان جایی که هر روز از لذت دیدار شما برخوردار میشوم، وارد خواهد شد. یک دسته شکوفه پرتقال را که هم اینک به دستم رسیده پیشکش میفرستم. دست کنتس  و دست دوست عزیزم  را اگر آنجا باشند میبوسم و در مورد شما عشق نازنینم باید عرض کنم که بر خاک پایتان یک میلیون بار بوسه میزنم. 

 
***    
 
نامه سر والتر رالی به یس 
 

همسر عزیزم، این آخرین کلام و آخرین جملات من است. این نامه را می نویسم تا وقتی از دنیا رفته ام آن را نگه داری و توصیه می کنم وقتی که دیگر در این جهان نیستم آن را به یادآوری.
یس عزیزم، نمی خوام با وصیت خود تو را غصه دار کنم. بگذار این غصه ها با من به گور روند و تبدیل به خاک شوند. فکر کن که این خواست خداوند است که دیگر شما را در این دنیا نبینم پس از تو می خواهم که صبور باشی و این جدایی را با دل صبور خود تحمل کنی.
اول به خاطر مشقات و زحمات بی شماری که برای من متحمل شدی، هر چند آن چنان که می خواستی موثر واقع نشدند، تمام سپاس هایی را که زبانم می تواند بازگو کند یا ذهنم قادر به تصور کردن است به حضورت تقدیم می کنم. بدان که هیچ گاه در این دنیا نمی توانم زحمات تو را جبران کنم.
دوم تمنا می کنم و تو را به عشقمان قسم می دهم که خودت را زیاد از انظار پنهان نکنی، بلکه با سعی و تلاش از دارایی ناچیز خود و حق فرزند بی نوایمان دفاع کنی. بدان که عزاداری تو سودی به حال من ندارد زیرا در آن هنگام من دیگر تبدیل به خاک شده ام.
از فرزند بیچاره ات به خاطر پدرش که تو را انتخاب کرد و در شادترین لحظات تو را دوست داشت، مواظبت کن. نامه هایی را که به نجبا نوشتم و تقاضای نجات زندگی ام را کردم پس بگیر.
می دانی که مزرعه را خیلی دوست دارم اما در این دو روز گذشته متوجه شدم که فقط با وجود تو آن جا را دوست می دارم. فکرش را که می کنم این موضوع در همه مکان ها و زمان ها صادق است. 

 وقتی تو نیستی من هیچ جا نیستم و فقط در زمان و مکان گم شده ام

 تو را خیلی دوست دارم و بدون تو کامل نیستم. تو زندگی من هستی. وقتی از من دور می شوی منتظر می شوم که برگردی و زندگی را از نو آغاز کنم.
سالگرد ازدواج مان مبارک و به خاطر سی و یک سال زندگی شگفت انگیز از تو متشکرم.
دوستت دارم و از تو سپاس گذارم.
 


 
همسرت
پایگاه نیروی هوایی
4 مارس 1616

   
***
 
نامه فرانتس لیست به کنتس مری دگول 
 
   
 

قلب من سرشار از احساس و شادی است! نمیدانم چه لطافت طبع آسمانی، چه لذت بینهایتی در آن نفوذ کرده است که وجودم را به آتش می کشد. گویی تاکنون عاشق نبوده ام!  

به من بگو این آشفتگی عجیب، این نمونه بیان نشدنی شادی و شعف، این لرزش های الهی عشق از کجا می آیند؟ 

 آه، خواهر، فرشته، زن، ماری سرچشمه تمام اینها خود تو هستی! اینها مسلما چیزی جز پرتویی ملایم از روح آتشین تو نیست با اینکه قطره اشکی پنهان و غم بار است که که مدت هاست در سینه من جاگذشته ای.
خدایا! خدایا! به ما رحم کن و هرگز ما ار از هم جدا نکن! چه می گویم؟ ایمان ضعیفم را ببخش. تو هرگز ما را از هم جدا نمی کنی. خداوند! تو جز رحمت برای ما چیزی نمی فرستی... نه، نه، بیهوده نیست که روح و جسم ما برانگیخته شده و با کلام تو ابدی می شود. کلام تو که در ژرفای وجود ما فریاد بر می آورد پدر، پدر... دست ما را بگیر و قلب شکسته ما را به پناهگاه امن خود ببر. آه، تو را شکر می گوییم و برای هر آنچه به ما داده ای و پس از این به ما عطا خواهی کرد تو را ستایش می کنیم.
آمین. آمین.
 


صبح پنج شنبه 1834  

 

***  

 

نامه جبران خلیل جبران به ماری هسکل  

 


ماری، ماری دلبندم، یک روز تمام کار کرده ام، اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو، به بستر بروم. آخرین نامه ی تو، یک آتش ناب است، اسب بالداری که مرا به پشت می گیرد و به به جزیره ای می برد، جزیره ای که فقط ترانه های غریبش را می شنوم، اما روزی آن را باز خواهم شناخت.

روزهایم سرشار از این نگاره ها و آواها و سایه هاست و آتشی نیز در قلبم، در دستانم است. این نیرو باید سراسر، برای من، برای تو و برای آنانی که دوستشان داریم به نیکی تبدیل شود.

آیا تو آن را که در آتشدانی عظیم می سوزد و می گدازد، می شناسی؟ و می دانی که این شرر، هر موجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و فقط انچه را که راست است، در روح برجا می گذارد؟

آه، هیچ چیز پر برکت تر از این آتش نیست! 

 

 جبران خلیل جبران

 

 
ارسال به خوشمزه  ارسال به فیس بوک  ارسال به گوگل  ارسال لینک به یاهو مسنجر دوستان   چاپ